تبليغاتX
مه شامگاه من

من سوسکم!

به نام اون که مخلصشم دربست!

یک ماه پیش با خودم قرار گذاشتم درس بخونم. جو گیر شده بودم حسابی! به همه اعلام کردم من از امروز می خوام درس بخونم. یکی از اطرافیان نامرد من که نخواست نامش فاش شود!!! اومد منو ضایع کنه گفت: هرکی نخونه؟؟؟ منم می خواستم کم نیارم گفتم هر کی نخونه سوسکه. گفت مطمئنی؟؟؟ من تو رو می شناسم. سوسک می شیااااا. گفتم عمرن! الان اومدم از اینجا اعلام کنم که:

من سوسکم!!

تازگیها هم که به لطف رئیس گرامی اینقدر سرم شلوغ شده که وقت هیچ کاری رو ندارم. فقط وقت می کنم برم سر کار ظهر بیام خونه ناهار بخورم بعد بخوابم عصر هم به قول یه بنده خدایی شیک و پیک کنم برم بیرون تا شب!!!

اینجوری که نمی شه درس خوند! 

الان حوصله م سر رفته دارم با این وبلاگه سر خودمو گرم می کنم. نمی دونم چی بنویسم این تو. فقط از اینجا به خدای مهربونم می گم سلام. خوبی؟ منم به لطف تو خیلی خیلی خوبم. سنگ تموم گذاشتی واسم. پارسال چی بودیم و امسال چی شدیم!! پارسال این موقع خسته از همه دنیا و امسال عاشق زندگی ای که تو بهم دادی. ازت ممنونم. بوووووووووووووووووووووس


 

نوشته شده توسط اهورایی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 20:21 موضوع | لينک ثابت


تلاشی مذبوحانه برای ماندن!

سلام. خیلی وقته که اینجا تبدیل شده به یه سرزمین فراموش شده! چه می کنه این روزمرگی!!! همینجوری دلم می خواست اینجا رو با نوشته هام سیاه کنم. شاید حرفی هم برای گفتن ندارم. فردا جمعه 30 خرداد 88 من کنکور کارشناسی ارشد دارم که حتی یک کلمه هم نخوندم. الان هم در کمال آرامش نشستم اینجا رو خط خطی می کنم! هیچ انگیزه ای هم واسه نوشتن ندارم. فقط از خدا می خوام یه انگیزه ای واسه درس خوندن بهم بده! البته از امسال که گذشت ولی واسه سال دیگه امیدوارم اینجوری نرم سر جلسه!!!

شاید دیگه اینجا چیزی ننویسم. اسم این پست رو هم می ذارم تلاشی مذبوحانه برای ماندن!!!


 

نوشته شده توسط اهورایی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 16:36 موضوع | لينک ثابت


پیداش کردم!

به نام خدای نرگس ها...

به نام رب مهدی لب گشایم

سرود غربتش را می سرایم

سخن از غربت مهدی زهراست

سخن از بی وفایی من و ماست

هزار و یکصد و هفتاد سال است

که می داند که مولا در چه حال است؟

به غیبت سوز و اشک و آه دارد

چو جد خویش سر در چاه دارد

تو گویی خار در چشمش نشسته

دلش از غفلت شیعه شکسته

قسم بر صورت زهرا که نیلی است

به رخساری که آزرده ز سیلی است

غریب و یکه و تنهاست مهدی

کجا شد شیعیان پس رسم مردی؟

همه در عالم ذر عهد بستیم

ولیکن عهد خود با او شکستیم

همه کردیم مهدی را فراموش

رسد هل من معین همواره از گوش

خوش آن روزی که مولا باز گردد

"انا المهدی" طنین انداز گردد

به قربان تو و صبر عجیبت

بخوان آن آخرین امن یجیبت

همه عالم فدای تار مویت

نگاه عالمی باشد به سویت

امید فاطمه(س) برگرد برگرد

به هستی قائمه برگرد برگرد

سلام. اینقدر گرفتارم که اصلا وقت نمی کنم اینجا چیزی بنویسم. دو هفته پیش خدا خواست و اونی که باید می طلبید طلبید و رفتم قم و جمکران. این دفعه نمی دونم چرا با دفعه های قبل فرق می کرد. خیلی هم فرق داشت. ولی هر چی بود خیلی خوب بود. خیلی بهش احتیاج داشتم.

راستی یه وقتایی می خواستم برم یه جایی که هیشکی نباشه. بالاخره اونجا رو پیدا کردم. خیلی با حاله. یه کم خشک و بی آب و علف هست ولی می شه آبادش کرد. سالهاست کسی اینجا زندگی نمی کنه. ولی حیف که من دیگه شرایطم یه جوری شده که به هیچ وجه نمی تونم بذارم برم اونجا! هنوزم دلم می خواد برم همونجا تنها زندگی کنم. نمی دونم چرا این فکر مثل خوره به جونم افتاده. 

اینجا یه روستاست به اسم ابیازن. یه امامزاده داره که اونجا هم رفتم. امامزاده شاه سلطان حسین. این عکسا از قلعه قدیمی روستاست.


اینم خونه ایه که نشون کردم! یه واحد شیک و نقلی! واسه یه نفر کافیه. فقط باید یه دستی به سر و گوشش کشید.


توی خود روستا چند خانواده زندگی می کنن ولی این قلعه کاملا خالی از سکنه ست و جون می ده واسه فکر کردن!

روز خوش


 

نوشته شده توسط اهورایی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 19:54 موضوع | لينک ثابت


ميدوني ميخوام کجا برم ؟

به نام خالق آهو...

 

 



می دونی میخوام چی کار کنم

می دونی میخوام کجا برم

میخوام برای کفترا

یه خورده گندم ببرم

اونجا که گنبدش طلاست

با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم اماممه

در خونه شو بزنم

بعضی شبا تو خونمون

بابام به مادرم میگه

میخوام برم امام رضا

بخدا دلم تنگه دیگه

بابام میگه امام رضا

مریضا رو شفا میده

دوای درد مردمو از طرف خدا میده

میخوام برم به مشهد ووووووووووووووووووووو

یه هفته اونجاااا بمونم

توحرم امام رضا نماز حاجت بخونم

چی حاجت داری !! قبول شی ؟

لیسانس بگیری ؟ دکتر شی ؟

مهندس بشی ؟ ازدواج کنی !

همسر خوب ، بچه ، خونه

زندگی ، ماشین ، دیگه چی

زیارت

نجف ، کربلا ، مدینه

زینبیه ، رقیه

جانم ، دیگه چی ؟

بگم من چی میخوام ؟

اگه بگن که فقط یه چیز حق داری بخوای

اگه آقامون اومد

چه زنده باشم ، چه مرده

فقط یه مهر تأیید بهم بزنه

هیچی دیگه نمی خوام تو این عالم

یا علی ابن موسی الرضا

به حق پهلوی شکسته مادرت ، زهرا

من نمی دونم اینا چی می خوان

به عشق شما اهل البیت جمع شدن به خدا

عیدی می خوان

هم عید جدت ، آقا رسول الله

هم عید جدت آقا امام صادق

یا علی ابن موسی الرضا

میدونم ، شبهای همه جانبازامون و میخوان

میدونم ، شبهای بیمارا رو میخوان ، میدونم

می خوام چندتا قسمت بدم آقا جان

به حق مادرت ، فاطمه الزهرا

به حق مادربزرگت ، فاطمه بنت اسد

به حق مادرت ، فاطمه ام البنین

به حق خواهرت ، فاطمه معصومه

به حق عمت ، زینب

به حق گلدستت ، آقا امام جواد

به حق عروست ، خانم نرجس خاتون

جااااااااااان

به حق گلت ، مهدی

من نمی دونم اینا چی می خوان

شما می دونی کافیه آقا

اون چیزایی که به صلاحشونه بهشون بده

شب نزدیک عیده ، رسالت داره عید میلاد آقا

عیدی میخوان آقا ، چیز زیاد نمی خوان

عشق

می خوام برم به مشهد و

یه هفته اونجا بمونم

تو حرم امام رضا

نماز حاجت بخونم

بهش بگم امام رضا ، جانم فدات

بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده

دوای درد مردمو از طرف خدا بده

آقاجون میخوام بیام به مشهدت

به طواف کفترای گنبدت

براشون یه کیسه گندم بیارم

خبر از دردای مردم بیارم

بهشون بگم برام دعا کنن

اونقدر تا که تورو رضا کنم

 

یا ضامن آهو! تولدت مبارک.


 

نوشته شده توسط اهورایی در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 20:12 موضوع | لينک ثابت


حال همه ما خوب است. اما تو باور نکن!

هوالعزیز...

 

 

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش

تا سرکشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش

بزم است و رقص است و طرب مطرب نوایی ساز کن

در مقدم او بهترین تصنیف را آواز کن

مجنون بوی لیلی ام در کوی او جایم کنید

همچون غلام خانه اش زنجیر در پایم کنید

سلام. حال همه ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان. تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است  اما تو لااقل حتی هر وهله گاهی هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟ راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریده ام. بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار. هی بخند. بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد. فردا را به فال نیک خواهم گرفت. دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد. باد بوی نام های کسان من می دهدو یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری.

 دریا جان! نامه ام باید کوتاه باشد. ساده باشد. بی حرفی از ابهام و آینه. از نو برایت می نویسم:

حال همه ما خوب است. اما تو باور نکن.

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم اینجا. تا حالا دقت کردین صبح هر جوری از خواب بیدار بشین تا شب همونجوری هستید؟ خوب معلومه دقت کردین. چه سوال مسخره ای پرسیدم! اصلا ولش کن.

ولی یه چیزی رو من تا حالا قبول نداشتم اما الان به این نتیجه رسیدم که حقیقت داره. هیچ وقت نباید به یه همکار کار یاد بدی. چون بعد سر خودت شاخ می شه. ممکنه تو بدجنس نباشی و بخوای به اون کمک کنی ولی مطمئن باش که اون بدجنسه و می خواد کار تو رو تو هوا بزنه!  این بلاییه که سر خودم اومده و الان دارم اینجا می گم. زمستون می ره روسیاهیاش به زغال می مونه. ولی حالا کو تا زمستون بره. هنوز که نیومده اصلا.

امروز داشتم به این فکر می کردم که عمر ما آدما چقدر تند تند داره می گذره. ۸۷ هم دیگه آخراشه. بعضی وقتا که گذشتن روز رو می بینم می ترسم. انگار همین دیروز بود که نوروز ۸۷ اومد. من اصلا حواسم به گذشتن سال ۸۷ نبود. اینقدر که تو این چند ماهه اتفاقای جورواجور تلخ و شیرین واسم افتاد متوجه گذشتنش نشدم تا اینکه چند روز پیش با مدیرعامل شرکتمون راجع به یه موضوعی صحبت می کردم که گفت حالا تا آخر سال صبر کن. من گفتم حالا کو تا آخر سال. گفت۴ ماه دیگه بیشتر نمونده. صبر داشته باش. تازه اون موقع بود که دوزاریم افتاد که دیگه کم کم باید فکر ۸۸ بود.


 

نوشته شده توسط اهورایی در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 10:32 موضوع | لينک ثابت